عبد الفرار در محله ای در نجف زندگی می کرد، نزدیک حرم حضرت علی (ع).
گنده لات محله بود، سر گذر می ایستاد و مزاحم عابران می شد و از این که همه ترس او فرار میکنند لذت میبرد.
رزی از روزها عبدالفرار وارد حرم حضرت علی شد و زیر رواق رفت همه از ترس گزند او دور او را خالی کردند جز پیر مرد سال (آیت الله قاضی)خورده ای که اعتنایی نکرد
عبد الفرار از بی اعتنایی پیرمد عصبانی شد و خشمگینانه مرد را نگریست و گفت: چه طور مرا نمی شناسی؟ اینجا همه مرا می شناسند، من "عبد الفرار" هستم.
مرد نگاهش را به چشمان عبدالفرار دوخت و به آرامی گفت: بنده فراری، کجا فرار می کنی؟ از خدا یا به خدا.
..ادامه دارد